![]() |
![]() |
|
| عاشقی |
|
دیگه از دنیا خبری نشد علیرضا با اینکه دنیا نامردی کرده بود هنوزم گاهی دلش میخواست با دنیا باشه اخه یه روزی عاشق هم بودن
ثانیه ها دیگه واسه علیرضا دیر به دیر حرکت میکرد عشق تو وجود علیرضا زیاد شده بود و تو وجود دنیا کم شایدم مرد بود البته علیرضا انتظارای زیاد و بی خودی داشت حالا دیگه تموم شد هر دوشون تنها موندن ولی اگه غرور نبود شاید ب هم میرسیدن ولی غرور همیشه هست شکسپیر میگه : مهم نیست به خاطر کسی که دوسش داری غرورت و از دست بدی ولی خیلی بدذه به خاطر غرورت کسی و که دوستش داری از دست بدی
نمیدونم دوباره راه واسشون هست منم مثل شما صبر میکنم تا ببینم واقعا عاقبت عاشقی تنهاییه یا داستان تغییر میکنه فعلا که کره زمین در حال گردشه و اتفاقای جدید هی میافته راستی شما نظر بدید تا منم ادامش و بنویسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:2 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
جمعه از دنیا خبری نشد
علی شنبه به دنیا گفت دیگ بسه طاقتم تموم شده نمیخوامت علی رفت سراغ ندا و با هم اشتی کردن علی ته دلش هنوز غصه داشت هنوزم دنیا رو میخواست هنوزم اون ظالم و میخواست ولی به روی خودش نمیاورد گذشت و علی یواش یواش داشت به ندا عادت میکرد یه روز که علی حالش خیلی بد بود ندا به دنیا گفت ک حالش و بپرس و خوشحالش کن
دنیا مسیج داد و قرار شد که با هم ادامه بدن وقتی که ندا فهمید دیوونه شد اخه اون عاشق علی بود یه روز توی پارک لاله ندا از علی خواست که فقط واسه چند دقیقه همدیگه رو ببینند و علی م قبول کرد ندا اومد جلو و صورت علی و بوسید و دستش و به علی نشون داد و گفت اینا واسه تو هیچی نیست روی دستش جای ۳ تا تیغ بود علی دلش واسه ندا سوخت و از دنیا شکایت داشت ولی تو خودش نگه میداشت حالا به نظر شما علی باید چیکار کنه ؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:22 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
گذشت و دنیا یکشنبه جواب نداد علیرضا صبر کرد تا اینکه یکشنبه دنیا گفت نتونستم خودم و تغییر بدم
علی دلش شکست انگار اسمون رو سرش خراب شد یه کمی باهم حرف زدن و خدافظی کردن و رفتن سراغ گریه
یه ربع بعد دنیا گفت تعلی بهت قول میدم که تا جمعه خودم و درست کنم علی هم با ۱۰۰۰ شک و تردید قبول کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:16 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
این داستان ادامه داره
حالا نظر بدید تا بقیش و واستون بنویسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:47 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
خلاصه گذشت و این ۲ تا عاشق داستان ما عشق واسشون زیادی شده بود
علیرضا از اخلاق و نوع لباس پوشیدن دنیا اصلا خوشش نمی اومد و واسه همینم بهش گفت که خودت و درست کن دنیا اخلاقش و درست کرد ولی نوع لباس پوشیدنش همونجوری مونده بود علیرضا طاقتش تموم شد و به دنیا گفت دیگه نمیخوام باهات ادامه بدم و خدافظی کردن ولی بعد از چند دقیقه دنیا از علیرضا خواست که بهش فرصت بده و علیرضا هم قبول کرد و دنیا هم قرار شد که تا یکشنبه ۶ مرداد خودش و درست کنه وقتی که هر اتفاقی افتاد بهتون خبر میدم دوستان اگه دوست دارند ادامه داستان و هر جور که دوست دارن تو نظرات بنویسند و من هم میذارم که همه ببینند
لطفا نظر بدید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 22:31 توسط علیرضا و دنیا |
|
یه مدتی گذشت تا این که دنیا گوشی خرید این جوری راه ارتباط علیرضا با دنیا باز میشد همش با هم اس ام اس بازی میکردن و حرفایی و رو که نمیتونستن به هم بزنن و واسه هم مینوشتن تا یه روز یه دختری به دنیا مسیج داد و گفت : من ۳ سال پیش با علیرضا دوست بودم و از تو میخوام که بکشی کنار و از این جور حرفا ............. دنیا به علیرضا موضوع وگفت و علیرضا هم گفت که این جریان واسه ۳ سال پیش بوده و من بعد از تو با هیچ دختری دوست نشدم بعد این قضیه دنیا دیگه با علیرضا صحبت نکرد ندا و دنیا با هم اس ام اس بازی میکردن و دنیا هم هیچ جوره کوتاه نمی اومد که بکشه کنار علیرضا با کسی که شماره رو از گوشیش دزدیده بود و پیدا کرد و کلی با هم بزن بزن کردن علیرضا چشمش کبود شده بود ولی دوری دنیا واسش دردناک تر بود وقتی که ثابت شد علیرضا ندا رو نمیخواد . علیرضا به دنیا گفت : باهام ادامه میدی ؟ دنیا : اگه دل شکستن تو کارت نباشه جرا ادامه ندم ! این جوری شد که این دو تا بازم باهم اشتی کردن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:16 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
و حالا ادامه داستان !!!!!!!!!!!
علیرضا و دنیا اون ۲ تا عاشق قدیمی داشتن با هم لجبازی میکردن با این که هر دوتاشون همدیگه رو عاشقونه دوست داشتن همه چیز تقریبا تموم شده بود که دنیا اس ام اس داد و بازم گفت که دوسش داره علیرضا خوشحال شد ولی دوست نداشت باورش کنه و در عین حال هیچ چاره ای جز باور کردنش نداشت علیرضا دوست نداشت که دنیا اذیت بشه چون هنوز ته دلش دوستش داشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
من علیرضا هستم یکی از اون میلیاردها عاشقی که به خاطر عشقشون همه کار کردند میخوام واستون داستان عشق یه دختر عمو و پسر عمویی رو تعریف کنم که خودم از دوستان نزدیکشون هستم و این داستان کاملا واقعیه من همینجا ضمانت میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:30 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
دنیا دختر خوبی بود و علیرضا هم خیلی دوستش داشت
در ضمن دنیا هم خیلی عاشق علیرضا بود این ۲ نفر انقدر همیدگه رو دوست داشتند که اصلا نمیتونستند عشقشون و پنهون کنند که باعث دردسرشون شد بعدها اما این ۲ نفر چه جوری عاشق هم شدند ؟ ؟؟؟؟؟ یه روز که بارون میبارید علیرضا به دنیا گفت : دنیا من عاشقت شدم و نمیتونم بدون تو بمونم و تا پای جون پات وای میسم دنیا هم در جواب گفت : منم عاشقت شدم و تا پای جون پات وای میسم این جوری شد که عشق این ۲ نفر شکل گرفت و ......... علیرضا و دنیا انقدر به هم علاقه مند شدند که حتی اگه پاش میفتاد برای هم جونشون رو هم میدادند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:5 توسط علیرضا و دنیا |
|
علیرضا و دنیا انقدر عاشق هم شدند که نتونستند جلوی دهن خودشون و بگیرند و به همه گفتند که ما عاشق همیم این ۲ تا یه دختر عمو داشتند به نام ملیکا و یه پسر عمه داشتند به نام بهنام حالا داستان بهنام و ملیکا چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ بهنام ملیکا رو دوست داشت ولی برعکس ملیکا زیاد از بهنام خوشش نمی اومد واسه همینم پیشنهاد بهنام که گفته بود بیا با هم دوست شیم و رد کرده بود حالا ما کاری به این ۲ تا ........ نداریم ملیکا داستان عشق علیرضا و دنیا رو به همه گفت و باعث آبرو ریزی علیرضا و دنیا شد علیرضا و دنیا پس از فهمیدن خانواده هاشون هر جفتشون کتک خوردن ولی بازم به روی خودشون نیاوردن و عاشق هم موندند از اون روزها به بعد رفتار دنیا هر روز با علیرضا سردتر وسردتر میشد . علیرضا هر روز دلش میشکست و با خودش میگفت : نکنه که بعد از این همه تحمل سختی دنیا دیگه من و نمیخواد علیرضا یواش یواش داشت حالش بد تر میشد تا یه روزانقدر از غرور دنیا خسته شده بود که رفت و بهش گفت : دنیا دیگه برای من مردی ! بعد از این داستان علیرضا خواست که دیگه بهش فکر نکنه ولی نتونست که نتونست و همش دنبال یه موقعیت بود که ازش معذرت خواهی کنه و بازم با هم باشند تا یه روز که شب بود آخرشم بهش گفت : من دستم و دراز میکنم طرفت اگه دستت و گذاشتی توی دستم باهات ادامه میدم مثل آدم نه با غرور تو هم باید خودت و تغییر بدی دنیا هم بهش گفت : بذار یه خرده فکر کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:6 توسط علیرضا و دنیا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
ازدواج موقت دختر شرقی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقی |
| پیوندها |
|
استاد شجریان شیراز پاتوق ازدواج موقت اگه میخوای یه چیزی یاد بگیری کلیک کن (ادبی) دختر شرقی |
|
RSS
|